صحنه اول:(صدای تلفن)-الوخانم آقای ...-بله خودمم بفرمایید!-چیزی نیست هول نکنید ،آقای ... کمی درخورن مشروب زیاده روی کردن بردنش بیمارستان.-چی؟!!! چطور ممکنه؟!توروخدا راستشوبگید اون هرگز مست نمیکرد!!!-گفتمکه نگران نباشید زنگ زدیم آمبولانس بردنش بیمارستان .ادرس بیمارستان روبراتون میفرستم.( زن هراسان گریه کنان توی خیابون میدوید تا سر خیابون برسه ویه ماشین بگیره،بعد از چند دقیقه رسید بیمارستان، مرد رودرحالی که بی حال روی ولیچر نشسته بود دید. با دیدنش لرزه به تمامپیکرش افتاد . با التماس از پرستارا میپرسبد که حالش چطور. میگفتن خوبه ولی الکل زیادی خورده و فعلا سطح هوشیاریش پایین. انگار خدا دلش برای زن سوخت ویه پرستار ایرانی روسرراهش قرار داد.وقتی پرستار حال وروز زن رودید دلش سوخت ومدام به شوهرش رسیدگی میکرد . گفت برای اینکه حالش بهتر شه بهتره که ببریمش بیرون تا هوای تازه بهش بخوره.سرد بود وبارون میبارید ولی زن برای خوب شدن حال شوهرش،سرما روبه جون خرید ودوساعت تمام باویلچر شوهرش روتوی هوای آزاد نگه داشت.مرد کمکم حالش بهتر شد.توعالممستی به زن گفت :نمیدونم چرا باهات ازدواج کردم ولی عاشقتم.زن با همه آسیب هایی که از مردم دیده بود دلش میخواست این حرفها روباور کنه حتی اگه از روی مستی بود. صبح بود که از بیمارستان برگشتند خونه و زن بدونه اینکه تمام شب پلک روی هم گذاشته باشه برای مرد غذا درست کرد.)صحنه دوم:زن جوان:عزیزم یکشنبه بریم بیرون؟پیرمرد:نه قرار دارم باید فرم مادر... روپر کنم.زن جوان: اگه رمان همبود تا حالا نوشته شده بود توجند هفته ست همینی میگی!!!!!(ناگهان پیام واتساپ روی صفحه الفن مرد دیده شد: تیکتها روبرای یکشنبه گرفتم! کنجکاوی زن باعثشدنگاهی به پ
برچسب:
نویسنده: ایلیا خلیلی
تاريخ: چهارشنبه
9 خرداد
1403 ساعت: 19:59